.... به هر حال اين خطبه گذشته از اين سند قديمى در كتابهاى معتبر علماى شيعه و سنت و جماعت ضبط است.
گمان دارم بعض نويسندگان سيرت و محدثان سنت و جماعت (اگر خداى نخواسته دستخوش هواى نفس نشدهاند) از آن جهت چنين خطبهاى را بر ساخته دانستهاند، كه فراوان از آرايشهاى لفظى و معنوى و مخصوصا صنعت سجع برخوردار است. اينان مىپندارند هر گاه سخنرانى در جمع مردم خطبه بخواند، گفتار او نثر مرسل خواهد بود. بخصوص كه گوينده در مقام طرح شكايت و دادخواهى باشد.
اگر موجب توهّم همين است و خردهگيرى اينان نه از راه حسد و كين است، بايد گفت حقيقت نه چنين است. در خطبه دختر پيغمبر تشبيه، استعاره و كنايه به كار رفته است. نظير چنين صنعتهاى لفظى و معنوى را در گفتارهاى كوتاه صحابه و مردم حجاز در صدر اسلام، فراوان مىبينيم، چه رسد به خانواده پيغمبر. از صنعتهاى لفظى، موازنه، ترصيع، تضاد و بيشتر از همه سجع در اين سخنرانى موجود است.
هنر سجع گوئى در خاندان پيغمبر امرى طبيعى بوده است. ما مىدانيم پيش از اسلام سخن به سجع گفتن در مكه رواج داشت. نخستين دسته از آيات مكى قرآن كريم فراوان از اين صنعت برخودار است.
دختر پيغمبر و شوى او على بن ابى طالب و فرزندان او به حكم وراثت، و نيز تحت تاثير آيههاى قرآن به سجع گوئى خو گرفته بودند.
در خطبههاى على عليه السلام كمتر عبارتى را مىبينيم كه مسجع نباشد. فرزندان او نيز چنين بودهاند. هنگامى كه زينب (ع) در مجلس پسر زياد به زشتگوئى او پاسخ مىداد گفت:
-«مهتر ما را كشتى! از خويشانم كسى نهشتى! نهال ما را شكستى! ريشه ما را از هم گسستى! اگر درمان تو اين است آرى چنين است»! . (8)
ابن زياد گفت «سخن به سجع مىگويد؛ پدرش نيز سخنهاى مسجع مىگفت.» گذشته از خاندان هاشم بيشتر مردان و زنان تيره عبد مناف نيز از اين هنر برخوردار بودند. روزى كه معاويه مىخواست فرزندش يزيد را نامزد خلافت كند از عبد الله پسر زبير پرسيد چه ميگوئى؟ پاسخ داد:
-فاش ميگويم نه در نهان. آنرا كه راست گويد برادرت بدان. پيش از آنكه پشيمان شوى بينديش! و نيك بنگر آنگاه قدم نه فرا پيش! چه پيش از قدم نهادن نگريستن بايد، و پيش از پشيمان شدن انديشيدن شايد. معاويه خنديد و گفت روباه مكارى در پيرى سجع گفتن آموختهاى نيازى بدين سجع دراز نيست. (9)
بارى نويسنده كوشيده است در برگردان اين خطبه به نثر فارسى تا آنجا كه ميتواند هنرهاى لفظى و معنوى را نگاهدارد. مخصوصا هنر سجع را تا حد ممكن رعايت كرده است و اگر در فقرههائى از ترجمه لفظ به لفظ منصرف شده به خاطر رعايت اين ظرافتها بوده است:
خطبه حضرت زهرا سلام الله عليها
ستايش خداى را بر آنچه ارزانى داشت. و سپاس او را بر انديشه نيكو كه در دل نگاشت. سپاس بر نعمتهاى فراگير كه از چشمه لطفش جوشيد. و عطاهاى فراوان كه بخشيد. و نثار احسان كه پياپى پاشيد. نعمتهايى كه از شمار افزون است. و پاداش آن از توان بيرون. و درك نهايتش نه در حد انديشه ناموزون.
سپاس را مايه فزونى نعمت نمود. و ستايش را سبب فراوانى پاداش فرمود. و به درخواست پياپى بر عطاى خود بيفزود. گواهى مىدهم كه خداى جهان يكى است. و جز او خدائى نيست. ترجمان اين گواهى دوستى بىآلايش است. و پايندان اين اعتقاد، دلهاى با بينش. و راهنماى رسيدن بدان، چراغ دانش. خدايى كه ديدگان او را ديدن نتوانند، و گمانها چونى و چگونگى او را ندانند. (10)همه چيز را از هيچ پديد آورد. و بى نمونهاى انشا كرد. نه به آفرينش آنها نيازى داشت. و نه از آن خلقتسودى برداشت. جز آنكه خواست قدرتش را آشكار سازد. و آفريدگان را بندهوار بنوازد. و بانگ دعوتش را در جهان اندازد. پاداش را در گرو فرمانبردارى نهاد. و نافرمانان را به كيفر بيم داد. تا بندگان را از عقوبت برهاند، و به بهشت كشاند.
گواهى مىدهم كه پدرم محمد بنده او و فرستاده اوست. پيش از آنكه او را بيافريند برگزيد. و پيش از پيمبرى تشريف انتخاب بخشيد و به ناميش ناميد كه مىسزيد.
و اين هنگامى بود كه آفريدگان از ديده نهان بودند. و در پس پرده بيم نگران. و در پهنه بيابان عدم سرگردان. پروردگار بزرگ پايان همه كارها را دانا بود. و بر دگرگونىهاى روزگار محيط بينا. و به سرنوشت هر چيز آشنا. محمد (ص) را بر انگيخت تا كار خود را به اتمام و آنچه را مقدر ساخته به انجام رساند. پيغمبر كه درود خدا بر او باد ديد: هر فرقهاى دينى گزيده. و هر گروه در روشنائى شعلهاى خزيده. و هر دستهاى به بتى نماز برده. و همگان ياد خدائى را كه مىشناسند از خاطر ستردهاند (11).
پس خداى بزرگ، تاريكىها را به نور محمد روشن ساخت. و دلها را از تيرگى كفر بپرداخت. و پردههائى كه بر ديدهها افتاده بود به يكسو انداخت. سپس از روى گزينش و مهربانى جوار خويش را بدو ارزانى داشت. و رنج اين جهان كه خوش نمىداشت، از دل او برداشت. و او را در جهان فرشتگان مقرب گماشت. و چتر دولتش را در همسايگى خود افراشت. و طغراى مغفرت و رضوان را به نام او نگاشت.
درود خدا و بركات او بر محمد (ص) پيمبر رحمت، امين وحى و رسالت و گزيده از آفريدگان و امتباد.
سپس به مجلسيان نگريست و چنين فرمود:
شما بندگان خدا! نگاهبانان حلال و حرام، و حاملان دين و احكام، و امانتداران حق و رسانندگان آن به خلقيد.
حقى را از خدا عهده داريد. و عهدى را كه با او بسته ايد بدرفتار. ما خاندان را در ميان شما به خلافت گماشت. و تاويل كتاب الله را به عهده ما گذاشت. حجتهاى آن آشكار است، و آنچه درباره ماست پديدار. و برهان آن روشن. و از تاريكى گمان به كنار. و آواى آن در گوش مايه آرام و قرار. و پيروي اش راهگشاى روضه رحمت پروردگار. و شنونده آن در دو جهان رستگار. (12)
دليلهاى روشن الهى را در پرتو آيتهاى آن توان ديد. و تفسير احكام واجب او را از مضمون آن بايد شنيد. حرام هاى خدا را بيان دارنده است. و حلالهاى او را رخصت دهنده. و مستحبات را نماينده. و شريعت را راهگشاينده. و اين همه را با رساترين تعبير گوينده. و با روشنترين بيان رساننده. سپس ايمان را واجب فرمود. و بدان زنگ شرك را از دلهاتان زدود (13).
و با نماز خودپرستى را از شما دور نمود. روزه را نشان دهنده دوستى بى آميغ ساخت. و زكات را مايه افزايش روزى بى دريغ. و حج را آزماينده درجات دين. و عدالت را نمودار مرتبه يقين. و پيروى ما را مايه وفاق. و امامت ما را مانع افتراق. و دوستى (14)ما را عزت مسلمانى. و بازداشتن نفس (15)را موجب نجات، و قصاص (16)را سبب بقاء زندگانى. (17)وفاء به نذر را موجب آمرزش كرد. و تمام پرداختن پيمانه و وزن را مانع از كم فروشى و كاهش. فرمود مىخوارگى نكنند تا تن و جان از پليدى پاك سازند و زنان پارسا را تهمت نزنند، تا خويشتن را سزاوار لعنت (18)نسازند. دزدى را منع كرد تا راه عفت پويند. و شرك را حرام فرمود تا به اخلاص طريق يكتاپرستى جويند«پس چنانكه بايد، ترس از خدا را پيشه گيريد و جز مسلمان مميريد! »آنچه فرموده است به جا آريد و خود را از آنچه نهى كرده بازداريد كه«تنها دانايان از خدا مىترسند» (19).
سپس گفت: مردم. چنانكه در آغاز سخن گفتم: من فاطمهام و پدرم محمد (ص) است«همانا پيمبرى از ميان شما به سوى شما آمد كه رنج شما بر او دشوار بود، و به گرويدنتان اميدوار و بر مؤمنان مهربان و غمخوار».
اگر او را بشناسيد مىبينيد او پدر من است، نه پدر زنان شما. و برادر پسر عموى من است نه مردان شما. او رسالتخود را به گوش مردم رساند. و آنان را از عذاب الهى ترساند. فرق و پشت مشركان را به تازيانه توحيد خست. و شوكت بت و بتپرستان را درهم شكست (20).
تا جمع كافران از هم گسيخت. صبح ايمان دميد. و نقاب از چهره حقيقت فرو كشيد. زبان پيشواى دين در مقام شد. و شياطين سخنور لال. در آن هنگام شما مردم بر كنار مغاكى از آتش بوديد خوار. و در ديده همگان بيمقدار. لقمه هر خورنده. و شكار هر درنده. و لگد كوب هر رونده. نوشيدني تان آب گنديده و ناگوار. خوردني تان پوست جانور و مردار. پست و ناچيز و ترسان از هجوم همسايه و همجوار. تا آنكه خدا با فرستادن پيغمبر خود، شما را از خاك مذلت برداشت. و سرتان را به اوج رفعت افراشت.
پس از آنهمه رنجها كه ديد و سختى كه كشيد. رزم آوران ماجراجو، و سركشان درنده خو. و جهودان دين به دنيا فروش، و ترسايان حقيقت نانيوش، از هر سو بر وى تاختند. و با او نرد مخالفت باختند (21). هر گاه آتش كينه افروختند، آنرا خاموش ساخت. و گاهى كه گمراهى سر برداشت، يا مشركى دهان به ژاژ انباشت، برادرش على را در كام آنان انداخت. على (ع) باز نايستاد تا بر سر و مغز مخالفان نواخت. و كار آنان با دم شمشير بساخت.
او اين رنج را براى خدا مىكشيد. و در آن خشنودى پروردگار و رضاى پيغمبر را مىديد. و مهترى اولياى حق را مىخريد. اما در آن روزها، شما در زندگانى راحت آسوده و در بستر امن و آسايش غنوده بوديد (22).
چون خداى تعالى همسايگى پيمبران را براى رسول خويش گزيد، دو روئى آشكار شد، و كالاى دين بى خريدار. هر گمراهى دعوي دار و هر گمنامى سالار. و هر ياوه گوئى در كوى و برزن در پى گرمى بازار. شيطان از كمينگاه خود سر بر آورد و شما را به خود دعوت كرد. و ديد چه زود سخنش را شنيديد و سبك در پى او دويديد و در دام فريبش خزيديد. و به آواز او رقصيديد.
هنوز دو روزى از مرگ پيغمبرتان نگذشته و سوز سينه ما خاموش نگشته، آنچه نبايست، گرديد. و آنچه از آنتان نبود برديد. و بدعتى بزرگ پديد آورديد (23).
به گمان خود خواستيد فتنه برنخيزد، و خونى نريزد، اما در آتش فتنه فتاديد. و آنچه كشتيد به باد داديد. كه دوزخ جاى كافرانست. و منزلگاه بدكاران. شما كجا؟ و فتنه خواباندن كجا؟ دروغ مىگوئيد! و راهى جز راه حق مىپوييد! و گرنه اين كتاب خداست ميان شما! نشانههايش بى كم و كاست هويدا. و امر و نهى آن روشن و آشكارا. آيا داورى جز قرآن مىگيريد؟ يا ستمكارانه گفته شيطان را مىپذيريد؟ «كسيكه جز اسلام دينى پذيرد، روى رضاى پروردگار نبيند. و در آن جهان با زيانكاران نشيند» (24)
چندان درنگ نكرديد كه اين ستور سركش رام و كار نخستين تمام گردد. نوائى ديگر ساز و سخنى جز آنچه در دل داريد آغاز کرديد! مىپنداريد ما ميراثى نداريم. در تحمل اين ستم نيز بردباريم. و بر سختى اين جراحت پايداريم.
مگر به روش جاهليت مىگراييد؟ و راه گمراهى مىپيماييد؟ «براى مردم با ايمان چه داورى بهتر از خداى جهان»؟
اى مهاجران! اين حكم خداست كه ميراث مرا بربايند و حرمتم را نپايند؟ پسر ابو قحافه! خدا گفته تو از پدر ارث برى و ميراث مرا از من ببرى؟ اين چه بدعتى است در دين مىگذاريد! مگر از داور روز رستاخيز خبر نداريد (25).
اكنون تا ديدار آن جهان اين ستور آماده و زين بر نهاده (26)ترا ارزانى! وعدهگاه، روز رستاخيز! خواهان محمد (ص) و داور خداى عزيز! آنروز ستمكار رسوا و زيانكار و حق ستمديده برقرار خواهد شد! به زودى خواهيد ديد كه هر خبرى را جايگاهى است و هر مظلومى را پناهى.
پس به روضه پدر نگريست و گفت:
رفتى و پس از تو فتنه برپا شد كينهاى نهفته آشكار شد اين باغ خزان گرفت و بى برگشت و ين جمع به هم فتاد و تنها شد (27)
اى گروه مؤمنين! اى ياوران دين! اى پشتيبانان اسلام! چرا حق مرا نمىگيريد؟ چرا ديده به هم نهاده و ستمى را كه به من مىرود مىپذيريد؟ مگر نه پدرم فرمود احترام فرزند حرمت پدر است؟ چه زود رنگ پذيرفتيد. و بى درنگ در غفلتخفتيد. پيش خود مىگوئيد محمد (ص) مرد، آرى مرد و جان به خدا سپرد! مصيبتى است بزرگ و اندوهى است سترگ. شكافى است كه هر دم گشايد. و هرگز به هم نيايد. فقدان او زمين را لباس ظلمت پوشاند و گزيدگان خدا را به سوك نشاند. شاخ اميد بىبر و كوهها زير و زبر شد. حرمتها تباه و حريمها بىپناه ماند. اما نه چنانست كه شما اين تقدير الهى را ندانيد و از آن بىخبر مانيد. قرآن در دسترس ماست شب و روز مىخوانيد. چرا و چگونه معنى آنرا نمىدانيد؟ كه پيمبران پيش از او نيز مردند و جان به خدا سپردند (28).
محمد جز پيغمبرى نبود. پيغمبرانى پيش از او آمدند و رفتند. اگر او كشته شود يا بميرد شما به گذشته خود باز مىگرديد؟ كسي كه چنين كند خدا را زيانى نمىرساند. و خدا سپاسگزاران را پاداش خواهد داد.
آوه! پسران قيله (29)پيش چشم شما ميراث پدرم ببرند! و حرمتم را ننگرند! و شما همچون بيهوشان فرياد مرا نانيوشان؟ حاليكه سربازان داريد با ساز و برگ فراوان و اثاث و خانههاى آبادان (30).
امروز شما گزيدگان خدا، پشتيبان دين، و ياوران پيغمبر و مؤمنين، و حاميان اهل بيت طاهرينيد! شمائيد كه با بتپرستان عرب در افتاديد! و برابر لشكرهاى گران ايستاديد! چند كه از ما فرمانبردار، و در راه حق پايدار بوديد، نام اسلام را بلند، و مسلمانان را ارجمند، و مشركان را تار و مار، و نظم را برقرار، و آتش جنگ را خاموش، و كافران را حلقه بندگى در گوش كرديد. اكنون پس از آنهمه زبان آورى دم فرو بستيد، و پس از پيش روى واپس نشستيد (31)آنهم برابر مردمى كه پيمان خود را گسستند. و حكم خدا را كار نبستند. «از اينان بيم مداريد، تا هستيد. از خدا بترسيد اگر حق پرستيد! »اما جز اين نيست كه به تن آسانى خو كردهايد. و به سايه امن و خوشى رخت بردهايد. از دين خستهايد و از جهاد در راه خدا نشستهايد و آنچه را شنيده كار نبسته (32)بدانيد كه:
گر جمله كاينات كافر گردند
بر دامن كبرياش ننشيند گرد (33)
من آنچه شرط بلاغ است با شما گفتم. اما مىدانم خواريد و در چنگال زبونى گرفتار. چه كنم كه دلم خونست؟ و بازداشتن زبان شكايت، از طاقت برون! و نيز مىگويم براى اتمام حجت بر شما مردم دون! بگيريد! اين لقمه گلوگير به شما ارزانى، و ننگ و حق شكنى و حقيقت پوشى بر شما جاودانى باد. اما شما را آسوده نگذارد تا به آتش افروخته خدا بيازارد! آتشى كه هر دم فروزد و دل و جان را بسوزد. آنچه مىكنيد خدا مىبيند. و ستمكار به زودى داند كه در كجا نشيند. من پايان كار را نگرانم و چون پدرم شما را از عذاب خدا مىترسانم. به انتظار بنشينيد تا ميوه درختى را كه كشتيد بچينيد و كيفر كارى را كه كرديد ببينيد (34).
پاسخ ابوبكر به دختر پيغمبر
«و من ينقلب على عقبيه فلن يضر الله شيئا»(35).
در آن اجتماع كه نيمى مجذوب و نيمى مرغوب بودند، اين سخنان آتشين كه از دلى داغدار برخاسته چه اثرى نهاده است؟خدا مىداند. تاريخ و سندهاى دست اول جز اشارتهاى مبهم چيزى ثبت نكرده است. اگر هم در ضبط داشته، در اثر دستكارىهاى فراوان به ما نرسيده است. مسلماً گفتههاى دختر پيغمبر، و همسر پسر عموى او در چنان مجمع بدون عكس العمل نبوده است. دخترى كه هر چه آن مردم در آن روز داشتند از بركت پدر او مادر او بود، پدرى كه ديروز مرده و امروز حق فرزندش را از وى گرفتهاند. اگر در چنان جمع مهاجران مصلحت خويش را در آن ديدهاند كه خاموش باشند، انصار چنان نبودهاند. آنان ناخرسندى خود را در سقيفه نشان دادند، و اين خردهگيرى محرك خوبى بوده است.
اما آنان چه گفتهاند، و چه شنيدهاند، همزبان شدهاند؟ به اعتراض برخاستهاند؟ نمىدانيم. آيا تنها به افسوس و دريغ بسنده كردهاند، خدا مىداند. شايد گفتها