تبليغاتX
آیینه عاشورا
مرثیه تغزل

ای با تمام حجم نگاهم تو خویش تر

می خواهمت، به وسعت جان، بلکه بیش تر

می خواهمت چنان که نفس، اشتیاق را

می خواهمت، چنان که قفس، دشت و باغ را

می خواهمت، چنان که زمین، آفتاب را

می خواهمت چنان که عطش، جام آب را

می خواهمت ، چنان که تو را آسمانیان

می خواهمت چنان، که تو را جمله‌ی جهان!

می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیش تر

از عشق و از زمین و زمان، بلکه بیش تر

آن گونه ام که اشک ، نگاه یتیم را

آن گونه ام که شمع، پگاهِ نسیم را

آن گونه ام که جان، هوس ماسوا کند

آن گونه ام ؛که دل هوس کربلا کند

تنها نه این نگاه به سویت گشوده ام

یک آن نبوده، یاد گلویت نبوده ام

زخم فزون ز خاطره ات را ردیف نیست

ورنه قلم، به چامه ی داغت، ضعیف نیست

مرد بلاغتم، به خدا شرم می کنم

از این که جنس مرثیه هایم، لطیف نیست

شرمنده ام که شعر سراسر کبود من

شایسته ی کبود دو دست نحیف نیست!

کوتاه بود قصه ی آن کودک قشنگ

اما که اشک، خاطره اش را حریف نیست

شرمنده ام که شعر سراسر غمین من

شایان آستان وجود شریف نیست!

شرمنده ام که از تنور اسارت نگفته ام

طبع لطیف در پی "بحر خفیف" نیست!

در واژگان یاد تو، هر جا که گشته ام

جز "یا حسین" قافیه ساز ردیف نیست

از چهره وامگیر، نقاب شهود را

مولا، نگاه مردم کوفه عفیف نیست!

تو، آن طراوت دم صبحی که آفتاب

خو کرده بر نگاه قشنگت چو "بوتراب"!

تو، آن حضور آینه ‌سانی که از ازل

عشقت سلوک داده مرا سمت این غزل

یک عمر، اشک نیافشانده ام، که خاک

گیرد مرا کنار خودش مست و سینه‌چاک

دارد هوای کوی تو، ای آفتاب من!
روشن کن این چراغ فسرده به خواب من

از گردش زمانه ی نامرد خسته ام

تنها، امید، من به نگاه تو بسته ام

ای عشق من، ز خلقت من نیز، پیش تر

می خواهمت به وسعت جان، بلکه بیشتر!

 

 

عاشق ترین مرد

آهسته آمد به بالا، دستی که دریاترین بود

تصویر نابی که دیدند، مردم ز دریا، همین بود

چرخاند و خالی شد از آب، جایی که باید بنوشد

سهم ابوفاضل از عشق، جای تعجب، یقین بود

*

گفتم که در مدّ دریا، تصویر ماهی نشسته است

ماهی که آن شب نگاهش، غمگین و سرد و حزین بود

گفتم که تصویر او را، دریا به دریا کشیدند

گفتم که تقدیر او را، شمشیرها در کمین بود

عشق است و گاهی تغیر، باید که از خود جدا شد

دیدی که بی دست افتاد! مردی که عاشق ترین بود

عطش فرات

وقتی که نگاه آسمان مستت بود

هم چشم زمین اسیر و پا بستت بود

از خیزش گرم موج‌ها، می‌شد دید

لب‌های فرات تشنه‌ی دستت بود!

 

 

 


 

تغیر عشق

 آسمان چرخید و چرخید، آسمان چرخید و مشک

آسمان لرزید و لرزید، آسمان لرزید و اشک

دست با فواره‌ی خون، هم نفس شد با زمین

بازو اما، مثل باران، چکه چکه روی زین

خاک تشنه، جرعه جرعه تشنه تر از مشک شد

آسمان هم رفته رفته، قطره قطره اشک شد

*

آه ای عشق! ای همه خون ریز! این دست من است!

دستِ دست افشان ترین عاشق، به گاه رفتن است

این که می‌بینی به مسلخ، همچو بسمل شوقناک

نبض افلاک است جاری، گشته در آغوش خاک

فاش می‌گویم که وقتی رفت دستم سوی آب

شد فراموشم، تعهّد نامه ام با بوتراب!

عهد کرده بودم از جایی که رسم ساقی است

تشنه مانم، تشنه تا جان در نگاهم باقی است

لحظه ای دستم برای امتحان آب رفت

همچو مروارید، در اندیشه‌ی مهتاب رفت

یاد خورشید حقیقت، جان من از تاب برد

لحظه ای چشم مرا، اسرار حق در خواب برد

روی نی می‌دیدمش، تابنده تر از آفتاب

ناگهان دستم خنک شد از نسیم سرد آب!

قهر عشق است این خدایا، یا قبولم کرده ای؟!

کین چنین بزم بلا، در مسلخم گسترده ای!

خوش ببین ای چشم خون بنیاد، ای تمثیل عشق!

بازکرده واپسین آغوش را،‌ هابیل عشق

آسمان چرخید و سر چرخید و آب مشک ریخت

آسمان لرزید و دل لرزید و در خون، اشک ریخت

یک نفر از دور آمد، بغض خود یک آن شکست

شانه در شانه، کنار آسمان از پا نشست

****

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 و ساعت 5 بعد از ظهر |

جان جانان

مولا جان! هر گاه عطر نامت بر خیالم می وزد، دل به لحظه های عاشورایی ات می دهم و سرشار از یادت،رو به روی گلدسته های دعا می ایستم و سلام می دهم؛

" السلام علیک یا اباعبدالله (ع) ".

سلام بر تو و غریبانه هایت؛ سلام بر تو و زخم هایت؛ سلام بر تو و گل های گلستانت که حتی بین تمام لاله ها، برترین است.

سلام بر تو و غم هایی که در خاطر ما، مثل جاده های انتظار، به طول آسمان و به عرض زمین است.

مولا جان، یا اباعبدلله (ع)! تمام مرثیه ها را کنار هم می چینم و غزل های ناتمام، با تصاویر اشک ها، به پایان می رسند، ولی انگار تازه باید به شروعی دوباره بیندیشم!

- باز هم اربعین آمد؛ باز هم عطر یاد تو مشام سیب های سرخ را از بوی بهشت آکنده ساخت.

باز هم چشمان خورشید، به خون نشست و از شفق دیدگانش لاله بارید.

باز هم، آسمان بی تابی حضرت جبریل (ع) را به تماشا نشست.

باز هم اربعین آمد تا "شاعر"، مرثیه ی نگاهش را به لهجه ی اشک بسراید:

دیدنی تر زآسمان ،اما

آه ازاین فرصت تماشایی

کاروان خسته باز می آید

سمت این غربت تماشایی

قسمتی از تمام تصویر است

لحظه های غریب عاشورا

سینه سینه همیشه می نالد

نی نوای غریب عاشورا

***

 

مولاجان! تویی چلچراغ هدایت در آسمان باور ما، تا کسی مسیر سعادت را گم نکند.

باز هم اربعین آمد تا در قنوت خویش، اشک ها را به تماشا بنشینم و نبض نمازم را با یاد تو هم آهنگ سازم.

مولای مهربانی ها! چگونه می توانم از یاد ببرم نماز تو را؛ نمازی که به خون نشست، نمازی را که وضویش با خون، سجاده اش با خاک و مصلایش به وسعت کربلا بود.

اگر نبود شکوه شهادتت، زندگی واژه ای متروک در قاموس روزگار می شد. اگر نبود فریاد "هیهات منّا الذلة" ات، مردمان ذلت و خواری را افتخاری برای خویش می شمرند!

*  *  *

خورشید شرمناک تر از همیشه طلوع کرده است.

گوشه چشمی به دروازه "شام" می اندازد؛ چقدر پستی این قوم گسترده است؟!

 پانصد هزار مترسک دهل نواز و مطرب دف نواز، با امیران "زر و زور و تزویر"!

اینان به استقبال کدامین فتح الفتوح آمده اند؟! افسوس که مردم شام "رومی" اند!

دینشان، شرافتشان، تخت و بخت و "خلافت" شان رومی است؛ در ازدحام چشم های پلید "زر پرست". در انبوه نظاره گران، قرآن خونین، قرآن مجسم رفته بر روی نی؛ چه زیبا آیه های عشق را تلاوت می کند !

"کاروان کربلا" وارد شام می شود ؛ شهری که در و دیوارش، بوی کفتار، بوی یزید، بوی مروان، بوی عفونت دهان های آلوده به شراب می دهد.

شهری که "خلیفه" اش، سگ و شراب و میمون را به "مشاوره" بر می گزیند و "خلیفه گاهش" محل خودنمایی فرزندان "حرام" است و مردمان کوچه و بازارش، حتی به اندازه "نوک بینی شان" از "اسلام" اطلاع ندارند!

چه جای شگفتی است؟ اگر "چوب خیزران" جرأت زیاده روی و دراز دستی کند!

اگر حریم حرمت رسول خدا (ص) را اوباش شامی، "غنیمت جنگی" می پندارند!

اگر اهالی غیرت و شرف و آزادگی را تنها به بهانه "اعتراض" به عملکرد آن ها، گردن می زنند!

اگر حتی به غربت غریبانگی و وسعت اندوه حضرت رقیه (س) رحم نمی کنند!

یکی باید برخیزد و پرده ی رنگارنگ فریب را از چهره این "بت" فرومایه جاهل، فروکشد!

یکی باید باشد و بگوید: «چه امر عجیب و عظیمی است که نجیب زادگانی که لشکر خداوندند، به دست "طلقاء" که لشکر شیطان اند کشته شوند؟!

ای یزید! اگر امروز ما را "غنیمت" خود دانستی، زود باشد که این غنیمت، موجب "غرامت" تو گردد. در هنگامی که نیابی، مگر آن چه را که از پیش فرستاده ای»

یکی باید برخیزد و خود را چنین معرفی کند: «ایها الناس! منم فرزند مکه و منا، منم فرزند زمزم و صفا!

منم فرزند فاطمه ی زهرا (س)، منم فرزند دخت نبی مصطفا(ص)، منم فرزند خدیجه کبری(س)، منم فرزند امام مقتول به تیغ اهل جفا»، منم فرزند "شهید لب تشنه" کربلا.

گویی شهرشام ؛ شهر فرومرده در جهل اموی را، تلنگر دستی "الهی" نیاز بود؛ تا پرده از چهره ریایی و فریب کارانه اش باز گیرد .

 با خطبه های حضرت زینب (س) و امام سجاد (ع) شرافت نبوی و صداقت علوی نجابت وجودی اهل بیت (ع) را به شامیان معرفی کرد.

" و قصر نشینان میمون باز اموی" دوباره مثل روز "بدر" به خفت و خواری مبتلا شدند!

 

*   *  *

...سال ها گذشته است اما چه کسی می تواند بگوید خون حسین (ع) از جوشش افتاده ؟! نگاهی آراسته به وجدان می باید انسان های مغرض را؛ تا ببینند این خیل عظیم عاشوراییان را ، که هر ساله ،چلچراغ دل خئیش را با شرار عشق حسینی  روشن می سازند!

اربعین و عاشورا تنها دو روز از روز های سال و دو کلمه از کلمات عربی- فارسی نیستند ؛ که ذات این کلمات با نام مردی سترگ عجین شده اند. مردی که در عرصه حیات بشری زنده ترین مرد است و آرمانش پویا ترین آرمان !

کدامین تمدن توانسته به اندازه تمدن الهی؛ تمدن آسمانی؛ تمدن عارفانه – عاشقانه ی عاشورا، این مقدار ماندگاری داشته باشد ؟!

کدامین فرمانروا توانسته در طول تاریخ به اندازه امام حسین (ع) بر دل وجان آدمی، این مقدار حکومت کند ؟!

کدامین رهبر در جامعه توانسته در جهان، این مقدار فدایی داشته باشد؟!

از انقلاب هند تا انقلاب عظیم اسلامی ایران، از بنیاد گرایی نوین کشور های اسلامی تا جنبش و تحرک نیرو های مقاومت و جهاد اسلامی؛ از پیروزی حزب ا... تا سرافرازی حماس ؛ از تمام آنجه در جهان به نام مقاومت در برابر ظلم از آن یاد می شود ؛ در سایه شعار جهانی : هیهات من الذله ، تحقق یافته است!

و تا آن انقلاب سترگ و فراگیر جهانی که در راه است و نوید بخش دل دردمندان _ بخصوص مکتب تشیع_ می باشد، همگی مدیون جوانمردی و خون حسین است ؛ حسینی که جز فرزندان شیاطین بد خواه و بد گو ندارد . حسینی که به خاطر عظمت نامش ، اهالی تمام ادیان ستایشش می کنند!

فدایت شوم  پسر فاطمه(س) !

کیستی ای جان ؟! که این گونه جانانه دوستت داریم .

سلام و درودمان بر تو ! تویی، که تمام بدون نام تو صفایی ندارد .

صل الله علیک یا ابا عبدالله !                   

سید علی اصغر موسوی

 

----------------------------------------

[1] بخش از خطبه ی حضرت زینب (س)

2 همان

**************

به سایت جدید بنده هم سری بزنید :

http://www.saapoem.webs.com

التماس دعا

 

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 و ساعت 3 قبل از ظهر |

الهام

 

گفت: هیهات که ذلت ببرد نام از من

یا خطر نیز برد، فرصت آرام از من

 

چشم خورشید مگر کور شود، تا بیند

شب ستانده ست در این معرکه ها کام از من!

 

پرتوافشان ترازآن چشمه ی نورم ، که سحر

آسمان شعله گرفته ست، فقط وام از من

 

گفت و خوش گفت: بیا در صف عاشورا باش

عشق با تو، خطر مسلخ و فرجام از من

* * *

سال ها رفت و گذشت از پی هم، تا آمد

آن که می برد، سحر خاطره ی شام از من

 

کربلا در سخنش، مشتری دیگر داشت

هر که می گفت، ببر در صف خود نام از من

 

دید چون سمت تماشای مرا، با من گفت:

شوق پروازهرآیینه ز تو، بام از من

 

انقلابی که شکفت از دم میخانه ی او

برد در خلسه ی می، نشوه ی صد جام از من

 

سال ها رفته، هم او رفته، همی گلبانش

لیک مشکل ببرد فاصله، الهام از من

 

سیدعلی اصغرموسوی

قم –     بهمن 1387 

 

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 2 قبل از ظهر |

عاشورای غزه

گریه کن بغض بهارانه ات را ای ابر!

ای اشک زخم های خونین غزه!

ای آخرین سنگر باقی مانده از فریاد!

ای تمام هیجان مدیترانه، که از چشم دخترکان یتیم، چکیده ای.

آیا کوچه های خونین را در نجوای دل انگیزت خواهی شُست؟

گریه کن بغض بهارانه ات را ای ابر ...

* *

اینجا غزه است،جبالیاست،خان یونس است،رفح است ...

 اینجا با وجود جسم پاره پاره ی کودکان هنوز هم عده ای برایش صلح دیکته می کنند؛ آری، صلح! همان دست آویز همیشگی سازمان های به اصطلاح جهانی، با سریال های هالیوودی حقوق بشر! با قطعنامه های کُمِدی شورای امنیت!

چه کسی با اهریمن صلح خواهد کرد؟!

کی میان خیر و شرّ، صلح برقرار بوده است؟!
چه کسی می تواند احساسات قطعه قطعه شده ی مادرانِ داغدار را به سکوت وادارد؟

چه کسی می تواند زخم انفجار را در تن متلاشی کودکان مداوا کند؟

چه کسی می تواند خانه های ویران شده را به بهانه ی قطعنامه ها، از نو بسازد؟

کدامین سازش می تواند نقاب از چهره ی سامری و گوساله اش بردارد؟!

کدامین سخنرانی می تواند آرزوی آزادی را در دل زخمی فلسطین زنده کند؟!

کدامین نگاه می تواند دوربین ماهواره ها را در آغاز سال جدید میلادی؛ از تفریح گاه ها

جدا کرده، به سمت خانه های ویران شده تنظیم کند؟!

گریه کن، گریه کن تمام بغض هایت را ای ابر ...!

* *

children_shoah.jpg

روزی که آن ها از سمت دوزخ، مثل طاعون، به دشت های فلسطین ورزیدند، اولین جایی را که آلودند، کوه طور و اولین خانه ای را که سرقت کردند، خانه ی حضرت موسی (ع) بود!

آن ها فرق "ده فرمان" راحتی با دستور پخت گوشت، نمی دانستند!

آن ها، سرزمین سرزمین "موعود" را ارثیه ی سامری می دانند! جایی که گوساله ها به جای پیامبران، مردم را هدایت خواهند کرد، مردمی از جنس آتش را! مردمی از جنس طاعون! مردمی از جنس صهیونیزم را! پدیده های همیشه شوم تاریخ را!

* *

گریه کن بغض بهارانه ات را ای ابر ...!

به خدا که در هیچ جای دنیا، اثری از ظلم باقی نخواهد ماند!

ظلم، هیچ گاه ریشه نداشته و خیلی زود، بساطش را تندباد روزگار، مثل خس و خاشاک برخواهد چید؟

به خدا سپیده ای را می بینم که پایان انتظار است؛ پایان شب های تار.

زیتون ها به قامت بهار سلام خواهند کرد.


با من بیا؛ اینجا "غزه" است؛ انتهای تمام آرزوها، انتهای حقوق بشر، انتهای ...

اینجا تمام "شعارها" به بن بست رسیده اند. حتی سخنرانی "شیوخ عرب؛ با آن عقال های پیچ در پیچ، با آن عباهای زربافت، با آن "کمپانی" های نفتی بزرگ و کوچک!

اینجا، دکترین های "جامعه شناسی" را به جای علوفه به چارپایان می دهند!

وقتی دست های ناپاک "شیمون پرز" در دست های به اصطلاح پاک شیخ الشیوخ الازهر گره می خورد؛ وقتی دست صهیونیست نامحرم، دست نامبارک عربی را برای کشتن مردمان "غزه" لمس می کند دیگر چه باک از عمل امیرالامرای حرمین شریفین که با جرج بوش به شرب خمر می پردازد!

دیگر چه فرقی مابین " ایهود مبارک" با "حسنیا لیونی " می توان یافت!

 اینجا، روابط بین الملل را راکت ها و بمب های سنگین تعیین می کنند؛ آن هم به زبان انگلوساکسونی؛ آن هم به زبان عبری! بی جا نیست وقتی "لیونی" کم می آورد متوسل به زبان اجدادش می شود و دم از ارزش های نوین می زند؛ ارزش هایی که تنها در یک روز بیست کودک زیر ده سال را به شهادت می رساند. 

... آن هایی که هر روز صبح، جلوی خانه ی "یَهُوَه" را آب و جارو می کنند، دوست ندارند هیچ کودک عربی نامش"ابراهیم"، "اسماعیل"  "موسی"، "عیسی" یا "محمد و علی، حسن یا حسین" باشد. آن دیگران  که "خاخام"هایشان، به خام خواری گوشت کودکان فلسطینی عادت کرده اند، کنار "دیوار ندبه" می ایستند و برای گوساله ی "سامری" هورا می کشند!

آن ها، تمام مسلمان ها را "فلسطینی" می دانند و تمام کشورهای مسلمان را ارثیه ی "مستر بالفور"!

آن ها حتی امروز، برای آرزوهای ما لخولیایی "هرتسل"، دست ب کشتار بهترین فرزندان جهان می زنند!   

آن ها، بوی "نفت" را به عطر "اعراب" ترجیح می دهند و حاضرند سر  به تن هیچ "امیری"

نباشد!

آن ها ...

* *

با من بیا! اینجا "غزّه" است؛ نه!  اینجا تمام فلسطین است؛ تمام فلسطین.

اینجا هر روز، "وحدت" را به سمت "قبله" تشییع می کنیم!

اینجا هر روز، "عشق" را سر میز صبحانه، می گذاریم!

 اینجا هر روز، برای "اتحادیه ی عرب" فاتحه می خوانیم!

اینجا هر روز، اشعار "حماسی" را جای توتون، دود می کنیم!

اینجا هر روز، به نمایش عروسکی "ساف واَلفَتح" نگاه می کنیم

اینجا هر روز، یک روز از عمر "صهیونیزم" را کم می کنیم؛ تا روزی که دیگر عمری برایش باقی نمانده باشد!

با من بیا؛ اینجا فلسطین است؛ غرامت گاه سرمایه ی "پاشا و بیک ها"، " ابودینارها و اُم درهم ها"!

با من بیا؛ اینجا به تنهایی، یک تاریخ است؛ تاریخی پر از زخم و درد! ...

 

 

 سقف های ویران، دیوارهای فرو ریخته، اثاث شکسته؛ تنها تصاویر زنده ای هستند که از ماهواره ها پخش نمی شوند چرا که در آتش بمب ها و موشک ها سوخته اند؛ نه عروسک ها به عروسک شبیه اند و نه کودک ها به کودک!

خاک و خاکستر هر گونه رنگی را از لباس کودکان زدوده است جز رنگ خون، رنگ دیگری در جسم نحیف شان به چشم نمی خورد!

 آشپزخانه های سوخته، اتاق های بی عروسک، حیاط های بی کودک و محله های بدون همسایه! ای کاش در این نزدیکی دست کم مسابقه ی فوتبالی برپا بود تا دوربین تلویزیون ها- حتی به اشتباه – اندکی این تصاویر کاملا زنده را پخش می کردند.

چشم های سیاهش رو به آسمان باز مانده اند؛ آسمانی که روزی سقف خانه شان بود؛

خانه ای که عطر مهربانی می داد، خانه ای که میوه های آرزویش، چیدنی شده بود؛ آیا کسی دانست که او با چه آرزویی در دل "شهید" شد؟!
آیا کسی به فکر آرزوهای او بود؟

آن ها یک روز آمدند؛ آن هایی که مثل ضحّاک از چشم هایشان مار می دمید، رودخانه و دشت را، درای و افق و کوه و بیابان را از دست هایش گرفتند؛ خواست زیتون بکارد، نگذاشتند! خواست شعر بگوید، نگذاشتند! خواست نیایش کند ... خواست به آسمان بیاندیشد ... نگذاشتند ... نگذاشتند ... .

... و امروز، حتی خانه های بی پنجره اش را ویران می سازند! مبادا احساس داشتن، او را از هم جواری سیم های خاردار دور کند! آن ها او را بَرده می خوانند؛ برده ای که حتی نفس کشیدنش آکنده از تملّق باشد! اما هیهات! "هیهات من الذلة"!

امت رسول خدا (ص)، شهادت را به ننگ زندگی با کفار را ترجیح می دهند!

امت واقعی پیامبر اعظم (ص) هیچ گاه به بهانه ی "خود گردانی" حکومت؛ دست سازش به دست هر نامحرم و نامبارکی نمی گذارد؛ امت حقیقی شهادت را به عیش و نوش با کفار ترجیح می دهند.

و اما فردا، فردایی که در راه است، فردایی که دست های آسمانی و سبز، زخم های زیتون را شفا خواهند داد، آخرین روز دشمن است و اولین روز پیروزی.

قسم به صبح ...

قسم به پایان تاریکی!

خانه هاتان ساخته خواهد شد؛ دیوارهایش رنگ خواهند خورد؛ اثاث هاتان روی طاقچه ها چیده خواهند شد. و باغ های زیتون مثل همیشه میوه های سبز خواهند داد. سبز سبز ، زیبای زیبا

و پرچم های سبز در کوچه ها و خیابان ها، همچون برگ درختان زیتون خواهند درخشید!

انشا الله !

 قم -  سیدعلی اصغر موسوی

 

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |

کربلای غزه                      

ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم                یرزقون                                    

 

 

 

 

 

 

 

  Shame to ziunist     Down whit Israel           

          shame to Arab kings                      

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |