تبليغاتX
آیینه عاشورا

عاشورای غزه

گریه کن بغض بهارانه ات را ای ابر!

ای اشک زخم های خونین غزه!

ای آخرین سنگر باقی مانده از فریاد!

ای تمام هیجان مدیترانه، که از چشم دخترکان یتیم، چکیده ای.

آیا کوچه های خونین را در نجوای دل انگیزت خواهی شُست؟

گریه کن بغض بهارانه ات را ای ابر ...

* *

اینجا غزه است،جبالیاست،خان یونس است،رفح است ...

 اینجا با وجود جسم پاره پاره ی کودکان هنوز هم عده ای برایش صلح دیکته می کنند؛ آری، صلح! همان دست آویز همیشگی سازمان های به اصطلاح جهانی، با سریال های هالیوودی حقوق بشر! با قطعنامه های کُمِدی شورای امنیت!

چه کسی با اهریمن صلح خواهد کرد؟!

کی میان خیر و شرّ، صلح برقرار بوده است؟!
چه کسی می تواند احساسات قطعه قطعه شده ی مادرانِ داغدار را به سکوت وادارد؟

چه کسی می تواند زخم انفجار را در تن متلاشی کودکان مداوا کند؟

چه کسی می تواند خانه های ویران شده را به بهانه ی قطعنامه ها، از نو بسازد؟

کدامین سازش می تواند نقاب از چهره ی سامری و گوساله اش بردارد؟!

کدامین سخنرانی می تواند آرزوی آزادی را در دل زخمی فلسطین زنده کند؟!

کدامین نگاه می تواند دوربین ماهواره ها را در آغاز سال جدید میلادی؛ از تفریح گاه ها

جدا کرده، به سمت خانه های ویران شده تنظیم کند؟!

گریه کن، گریه کن تمام بغض هایت را ای ابر ...!

* *

children_shoah.jpg

روزی که آن ها از سمت دوزخ، مثل طاعون، به دشت های فلسطین ورزیدند، اولین جایی را که آلودند، کوه طور و اولین خانه ای را که سرقت کردند، خانه ی حضرت موسی (ع) بود!

آن ها فرق "ده فرمان" راحتی با دستور پخت گوشت، نمی دانستند!

آن ها، سرزمین سرزمین "موعود" را ارثیه ی سامری می دانند! جایی که گوساله ها به جای پیامبران، مردم را هدایت خواهند کرد، مردمی از جنس آتش را! مردمی از جنس طاعون! مردمی از جنس صهیونیزم را! پدیده های همیشه شوم تاریخ را!

* *

گریه کن بغض بهارانه ات را ای ابر ...!

به خدا که در هیچ جای دنیا، اثری از ظلم باقی نخواهد ماند!

ظلم، هیچ گاه ریشه نداشته و خیلی زود، بساطش را تندباد روزگار، مثل خس و خاشاک برخواهد چید؟

به خدا سپیده ای را می بینم که پایان انتظار است؛ پایان شب های تار.

زیتون ها به قامت بهار سلام خواهند کرد.


با من بیا؛ اینجا "غزه" است؛ انتهای تمام آرزوها، انتهای حقوق بشر، انتهای ...

اینجا تمام "شعارها" به بن بست رسیده اند. حتی سخنرانی "شیوخ عرب؛ با آن عقال های پیچ در پیچ، با آن عباهای زربافت، با آن "کمپانی" های نفتی بزرگ و کوچک!

اینجا، دکترین های "جامعه شناسی" را به جای علوفه به چارپایان می دهند!

وقتی دست های ناپاک "شیمون پرز" در دست های به اصطلاح پاک شیخ الشیوخ الازهر گره می خورد؛ وقتی دست صهیونیست نامحرم، دست نامبارک عربی را برای کشتن مردمان "غزه" لمس می کند دیگر چه باک از عمل امیرالامرای حرمین شریفین که با جرج بوش به شرب خمر می پردازد!

دیگر چه فرقی مابین " ایهود مبارک" با "حسنیا لیونی " می توان یافت!

 اینجا، روابط بین الملل را راکت ها و بمب های سنگین تعیین می کنند؛ آن هم به زبان انگلوساکسونی؛ آن هم به زبان عبری! بی جا نیست وقتی "لیونی" کم می آورد متوسل به زبان اجدادش می شود و دم از ارزش های نوین می زند؛ ارزش هایی که تنها در یک روز بیست کودک زیر ده سال را به شهادت می رساند. 

... آن هایی که هر روز صبح، جلوی خانه ی "یَهُوَه" را آب و جارو می کنند، دوست ندارند هیچ کودک عربی نامش"ابراهیم"، "اسماعیل"  "موسی"، "عیسی" یا "محمد و علی، حسن یا حسین" باشد. آن دیگران  که "خاخام"هایشان، به خام خواری گوشت کودکان فلسطینی عادت کرده اند، کنار "دیوار ندبه" می ایستند و برای گوساله ی "سامری" هورا می کشند!

آن ها، تمام مسلمان ها را "فلسطینی" می دانند و تمام کشورهای مسلمان را ارثیه ی "مستر بالفور"!

آن ها حتی امروز، برای آرزوهای ما لخولیایی "هرتسل"، دست ب کشتار بهترین فرزندان جهان می زنند!   

آن ها، بوی "نفت" را به عطر "اعراب" ترجیح می دهند و حاضرند سر  به تن هیچ "امیری"

نباشد!

آن ها ...

* *

با من بیا! اینجا "غزّه" است؛ نه!  اینجا تمام فلسطین است؛ تمام فلسطین.

اینجا هر روز، "وحدت" را به سمت "قبله" تشییع می کنیم!

اینجا هر روز، "عشق" را سر میز صبحانه، می گذاریم!

 اینجا هر روز، برای "اتحادیه ی عرب" فاتحه می خوانیم!

اینجا هر روز، اشعار "حماسی" را جای توتون، دود می کنیم!

اینجا هر روز، به نمایش عروسکی "ساف واَلفَتح" نگاه می کنیم

اینجا هر روز، یک روز از عمر "صهیونیزم" را کم می کنیم؛ تا روزی که دیگر عمری برایش باقی نمانده باشد!

با من بیا؛ اینجا فلسطین است؛ غرامت گاه سرمایه ی "پاشا و بیک ها"، " ابودینارها و اُم درهم ها"!

با من بیا؛ اینجا به تنهایی، یک تاریخ است؛ تاریخی پر از زخم و درد! ...

 

 

 سقف های ویران، دیوارهای فرو ریخته، اثاث شکسته؛ تنها تصاویر زنده ای هستند که از ماهواره ها پخش نمی شوند چرا که در آتش بمب ها و موشک ها سوخته اند؛ نه عروسک ها به عروسک شبیه اند و نه کودک ها به کودک!

خاک و خاکستر هر گونه رنگی را از لباس کودکان زدوده است جز رنگ خون، رنگ دیگری در جسم نحیف شان به چشم نمی خورد!

 آشپزخانه های سوخته، اتاق های بی عروسک، حیاط های بی کودک و محله های بدون همسایه! ای کاش در این نزدیکی دست کم مسابقه ی فوتبالی برپا بود تا دوربین تلویزیون ها- حتی به اشتباه – اندکی این تصاویر کاملا زنده را پخش می کردند.

چشم های سیاهش رو به آسمان باز مانده اند؛ آسمانی که روزی سقف خانه شان بود؛

خانه ای که عطر مهربانی می داد، خانه ای که میوه های آرزویش، چیدنی شده بود؛ آیا کسی دانست که او با چه آرزویی در دل "شهید" شد؟!
آیا کسی به فکر آرزوهای او بود؟

آن ها یک روز آمدند؛ آن هایی که مثل ضحّاک از چشم هایشان مار می دمید، رودخانه و دشت را، درای و افق و کوه و بیابان را از دست هایش گرفتند؛ خواست زیتون بکارد، نگذاشتند! خواست شعر بگوید، نگذاشتند! خواست نیایش کند ... خواست به آسمان بیاندیشد ... نگذاشتند ... نگذاشتند ... .

... و امروز، حتی خانه های بی پنجره اش را ویران می سازند! مبادا احساس داشتن، او را از هم جواری سیم های خاردار دور کند! آن ها او را بَرده می خوانند؛ برده ای که حتی نفس کشیدنش آکنده از تملّق باشد! اما هیهات! "هیهات من الذلة"!

امت رسول خدا (ص)، شهادت را به ننگ زندگی با کفار را ترجیح می دهند!

امت واقعی پیامبر اعظم (ص) هیچ گاه به بهانه ی "خود گردانی" حکومت؛ دست سازش به دست هر نامحرم و نامبارکی نمی گذارد؛ امت حقیقی شهادت را به عیش و نوش با کفار ترجیح می دهند.

و اما فردا، فردایی که در راه است، فردایی که دست های آسمانی و سبز، زخم های زیتون را شفا خواهند داد، آخرین روز دشمن است و اولین روز پیروزی.

قسم به صبح ...

قسم به پایان تاریکی!

خانه هاتان ساخته خواهد شد؛ دیوارهایش رنگ خواهند خورد؛ اثاث هاتان روی طاقچه ها چیده خواهند شد. و باغ های زیتون مثل همیشه میوه های سبز خواهند داد. سبز سبز ، زیبای زیبا

و پرچم های سبز در کوچه ها و خیابان ها، همچون برگ درختان زیتون خواهند درخشید!

انشا الله !

 قم -  سیدعلی اصغر موسوی

 

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر |

کربلای غزه                      

ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم                یرزقون                                    

 

 

 

 

 

 

 

  Shame to ziunist     Down whit Israel           

          shame to Arab kings                      

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 2 بعد از ظهر |

پرواز خون

... آرام می گیرد و آغوش خونین پدر، به آرامش شیرین او خیره می ماند.

با تمام خردسالی اش، طعم شهادت را حس می کند؛ شیرین تر از شیر مادر است.

از هنگام شهادت، گویی برای ابد سیر و سیراب گشته است؛ نه گریه ای، نه مویه ای!

با لبخندی زیبا بر لب، دل به آرامش خواب می سپارد.

آرام و راحت در آغوش پدر خفته، بی آن که بداند در آسمان و زمین چه آشوبی برپاست! گویی رستاخیزی در آسمان به وقع پیوسته!

آه، چه شگفت انگیز است این خزان نابهنگام! چه دردناک است حنجره چلچله ای را خونین دیدن! چه ناگوار است طفلی را به بهانه جنگ کشتن!

ما را جز مویه در غمت، تقدیر نشد؛ چگونه می تواند آسمان، واپسین تصویر تو را در آغوش پدر، به تماشا بنشیند؟!

تنها در غم غروب نابهنگام توست که خورشید، هنگام غروب شرم آگین سر در شفق خونین غم می گذارد و با دل غمگین به مویه می نشیند.

علی اصغر! نمی دانی داغ غمت با آسمان و زمین چه کرد؟ هنوز هم قطره قطره می چکد از نگاه آسمان، خونی که امام مظلومان به سمت آسمان پاشید.

هنوز هم ارغوان ها بهار را با یاد تبسم تو آغاز می کنند.

تو با شیرین ترین سرمایه خود که تبسم دل انگیزت بود، به میدان آمدی و لبیک گویان، حتی خدا را عاشق خویش ساختی.

نگاه پدر به حنجره سپید تو بود و نگاه تو به گلوی خشکیده پدر.

 

می نشیند گاه بغضی در دل آیینه، آب

هر چه می پرسی، سکوت است   و نگاهی بی جواب

اشک ها، همواره مضمون زلال معنی اند

مثل شبنم لا به لای خاطرات یک کتاب

یک کتاب از  جنس لاله، واژه واژه دردمند

واژگانی آشناتر از سکوت بوتراب (ع)
یک کتاب  از خاطرات زخمی ظهری بلند

جان گرفته در فضای شعله خوی اضطراب

اندک اندک، پیش می آمد به آرامی، ولی

اشک ریزان، با نگاهی منقبض از التهاب

کودکی بر روی دستش بود، آرام و قشنگ

بی نهایت خوبرو، مثل شهادت، مثل آب

حلقه زد چندین تبسم، بر لبان خشک او

تا نگاهش مثل گل چرخید سمت آفتاب!

... و آن گاه، آسمان بود و فریاد "واعلیا"ی فرشتگان که تمام کاینات را متوجه کربلا می کرد؛ متوجه جایی در کنار خیمه ها که به شکل مزاری کوچک و غریبانه، گاهواره آرامش ابدی حضرت علی اصغر (س) شده بود، مزاری که می شود با توسل به تربت عطرآگین آن، تمام دردها را شفا بخشید، مزاری که چلچله های سپید بهشتی، بال خود را معطر از عطر سیب آن می کنند، مزاری که آیینه عشقِ کوچک ترین سرباز کربلاست.

سلام بر تو ای زیبای عاشق، علی اصغر (ع)، چلچله خونین بال عاشورا!

 

+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 7 قبل از ظهر |