الهام
گفت: هیهات که ذلت ببرد نام از من
یا خطر نیز برد، فرصت آرام از من
چشم خورشید مگر کور شود، تا بیند
شب ستانده ست در این معرکه ها کام از من!
پرتوافشان ترازآن چشمه ی نورم ، که سحر
آسمان شعله گرفته ست، فقط وام از من
گفت و خوش گفت: بیا در صف عاشورا باش
عشق با تو، خطر مسلخ و فرجام از من
* * *
سال ها رفت و گذشت از پی هم، تا آمد
آن که می برد، سحر خاطره ی شام از من
کربلا در سخنش، مشتری دیگر داشت
هر که می گفت، ببر در صف خود نام از من
دید چون سمت تماشای مرا، با من گفت:
شوق پروازهرآیینه ز تو، بام از من
انقلابی که شکفت از دم میخانه ی او
برد در خلسه ی می، نشوه ی صد جام از من
سال ها رفته، هم او رفته، همی گلبانش
لیک مشکل ببرد فاصله، الهام از من
سیدعلی اصغرموسوی
قم – بهمن 1387
+ نوشته شده توسط سید علی اصغر موسوی در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت
2 قبل از ظهر |

